
گزارشی کوتاه از نشست «بحران نو شدن؛ دگردیسی مفاهیم هنر غرب در مواجهه با خوانش و گفتمان ایرانی»
با سخنرانی مصطفی سلطانی، نقاش و کارشناس ارشد نقاشی
آیا آنچه یک قرن و نیم است تحت عنوان «نو شدن» هنر ایران دنبال میکنیم، خوانشی درست از مبانی نظری و فلسفی تمدن غرب بوده یا صرفاً برداشتی فرمی و پوستهای از آن؟

مجسمه «لائوکوئون و پسرانش»؛ یکی از مشهورترین آثار پیکرتراشی جهان که صحنه نبرد تراژیک کاهن تروایی، لائوکوئون، و دو پسرش با مارهای غولپیکر دریایی را به تصویر میکشد. این اثر از شاهکارهای هنر هلنیستی و نمادی از بیان احساس، رنج و پویایی در مجسمهسازی کلاسیک است.
این پرسش محوری، استخوانبندی و ستون اصلی نشستی بود که روز سهشنبه، نهم تیرماه ۱۴۰۵، در محل آموزشگاه هنرهای تجسمی پالت قزوین با حضور جمعی از علاقهمندان هنر برگزار شد.
این نشست، دومین جلسه از مجموعه جلسات با عنوان «بحران نو شدن» بود که در آن توسط سخنران کوشش شد نشان داده شود مواجههی ایران با مفاهیم هنر غرب، نه یک انتقال ساده، بلکه فرآیندی پر از گسست، سوءخوانش و دگردیسی مفهومی بوده است. دگردیسیای که هم در دامان ناسیونالیسم باستانگرا و هم در دامان قدسیسازی و عرفانیسازی تاریخ هنر ایران رخ داده است.
نشست با مروری فشرده و متنوع بر موضوعات مختلف آغاز شد؛ هرچند همین پراکندگی موضوعی در پایان جلسه مورد انتقاد برخی از حاضران قرار گرفت. این مرور با بازخوانی مباحث نشست نخست، شامل دیدگاههای فلسفی فیثاغورس، سقراط، افلاطون، ارسطو و مفهوم لوگوس، آغاز شد.

مجسمه «پیروزی بالدار ساموتراس» یا «نیکه ساموتراس» یکی از مشهورترین شاهکارهای هنر هلنیستی است که الهه پیروزی یونان باستان را با بالهای گشوده و جامهای مواج به تصویر میکشد. این اثر به دلیل نمایش حرکت، پویایی و ظرافت بینظیر در پیکرتراشی، از برجستهترین آثار تاریخ هنر جهان به شمار میرود.
توهم تجدد و بحران واژهی «سنت»
بحث با این نکته آغاز شد که ایرانیان، در فرآیند نوسازی، مبنای «نو شدن» را از غرب گرفتند و سایر نظامهای فکری را کنار گذاشتند؛ به همین دلیل از سوی سخنران بهجای واژهی «تحول»، عبارت «سیر تغییرات» ترجیح داده شد، چرا که «تحول» برچسبی گذشتهنگر است. پرسش اصلی این بود که آیا خوانش ایرانیان از خودِ غرب، اساساً خوانشی درست بوده یا نه؛ نتیجهای که مطرح شد این بود که این خوانش عمدتاً به سطح فرم فروکاسته شده و بنیان فلسفی آن نادیده گرفته شده است.
همچنین در ابتدای این نشست از سوی سلطانی نقد بنیادین دیگری بر کاربرد واژهی «سنت» در ادبیات هنری ایران مطرح شد بدین شرح که: چنین سنتی بهمعنای غربی کلمه در جغرافیای ایران وجود نداشته و سنجیدن هنر ایران بر پایهی آن، دچار چالشی جدی میشود. همین بحران مفهومی، ریشهی برخوردی است که در دورهی مدرنسازی با موسیقی، نقاشی، خوشنویسی و دیگر عناصر هویتی صورت گرفت و آنها را زیر برچسب «کهنه» کنار گذاشت مسئلهای که «انحراف بزرگ» است و در برابر این بحران، دو واکنش همارز شکل گرفت: نخست «ناسیونالیسم رمانتیک باستانی» که به فرار به باستانگرایی رمانتیک روی آورد، و دوم جریانی که میراث ایران باستان را زیر عنوانهای «عرفانی» و «قدسی» بازخوانی کرد؛ رویکردی که یکی از بزرگترین انحرافهای تاریخ خوانش ایران باستان توصیف شد.

«آفرینش آدم» مشهورترین بخش از نقاشیهای سقف کلیسای سیستین اثر میکلآنژ است. این شاهکار رنسانس، لحظه اعطای جرقه حیات از سوی خداوند به آدم را با ترکیبی بینظیر از زیبایی، حرکت و معنا به تصویر میکشد و از نمادینترین آثار تاریخ هنر جهان به شمار میرود.
سه افق بنیادین و مفهوم لوگوس
بخشی از سخنرانی مصطفی سلطانی به «تنش سه افق بنیادین در تاریخ هنر غرب» اختصاص یافت:
- واقعگرایی تجربی ارسطویی (جهان بهمثابه پدیدهای فیزیکی)
- حقیقت آرمانی افلاطونی (جهان مادی چون سایهی عالم مُثُل)
- معنای دینی مسیحی (واقعیت بهمثابهی تاریخ نجات).
با پیوند این سه با مفهوم لوگوس و عقل کلی که فیثاغورس آن را در قالب اعداد صورتبندی کرد و مسیحیت آن را با آموزهی «تجسد کلام» در کالبد عیسی مسیح، شخصیتدار و مادی ساخت موضوع بحث ادامه پیدا کرد.
همین پیوند، پایهای فراهم آورد تا در سنت هنری غرب — از مجسمههای یونان باستان تا نقاشیهای رنسانس — پیکر و نوع جهان بینی انسان محور اصلی بازنمایی باقی بماند.

«مصلوب شدن مسیح» مشهورترین بخش از محراب آیزنهایم، شاهکار ماتیاس گرونهوالد، یکی از تأثیرگذارترین آثار هنر مذهبی رنسانس شمال اروپا است. این اثر با نمایش درد، رنج و فداکاری مسیح، احساسی عمیق و واقعگرایانه را به بیننده منتقل میکند.
هبوط، تفاوت بنیادین دو جهانبینی
مفهوم «هبوط» یکی از مهم ترین تفاوت های اصلی میان جهانبینی غرب و ایران باستان معرفی شد. وبا بررسی زمینه های تاریخی ایدهی سقوط روح به عالم ماده، پیش از مسیحیت نیز با مثال از سرکشی انسان و پرومته ، ایین اورفیسم و تمثیل ارابهران افلاطون و ادامه ی ان در کتاب پیدایش پس از نافرمانی آدم و حوا ، روابط تاریخی آن مورد تاکید قرار گرفت .
با اشاره به مسیحیت و اموزه های برامده از مصلوبشدن مسیح، و بنیاد های نظری تجسد که به هنرمندان مسیحی اجازهی بازنمایی مستقیم پیکر مسیح، مریم و قدیسان را می داد گفتگو ادامه پیدا کرد .
در برابر مفهوم نجات مسیحی که ترمیم رابطهای آسیبدیده از طریق فیض الهی است جهانبینی ایرانی که در ان انسان مطابق با اموزه های آن هبوط نکرده و نجات، پیروزی خرد و ارادهی آزاد انسان در مشارکت با نظم کیهانی است به پرسش و مقایسه قرار گرفت.

نمای داخلی کلیسای جامع شارتر با پنجره رز باشکوه و شیشههای رنگی قرون وسطایی، یکی از برجستهترین شاهکارهای معماری گوتیک فرانسه و از مهمترین بناهای مذهبی و تاریخی جهان است.
نور، واسطه و معماری
با ارجاع به پنجرههای شیشهای کلیساهای گوتیک (نوتردام، شارتر)، توضیح داده شد که در الهیات مسیحی نور خود یک مخلوق است و برای رسیدن به انسان باید از واسطهای چون تصویر مسیح یا قدیسان عبور کند. در برابر آن، در جهانبینی زرتشتی اهورامزدا خود از جنس نور مطلق است و نور نیازی به فیلتر انسانی ندارد؛
نقدی نیز بر دوگانهی رایج «نور و تاریکی» در توصیف آیین اهورامزدایی مطرح شد و به عقیده سخنران؛ تاریکی در این جهانبینی بهخودیخود منفی نیست، بلکه بستر شکلگیری حیات است، همچون بذر در دل خاک — نکتهای که با اشاره به آبانبارهای زیرزمینی و جهتگیری باغهای ایرانی رو به شرق تکمیل شد.

نمای داخلی گنبد مسجد شیخ لطفالله، شاهکار معماری صفوی، با آرایههای هندسی، کاشیکاری معرق و نقوش اسلیمی که اوج هنر ایرانی–اسلامی را به نمایش میگذارد. این بنا از برجستهترین آثار تاریخی ایران و میراث جهانی یونسکو است.
از فیگور کلیسا تا گیاه در معماری اسلامی
در مقایسهی سقف کلیساهای گوتیک و باروک با سقف مسجد شاه اصفهان و مسجد شیخ لطفالله (اثر رضا عباسی)، نشان داده شد که جایگزینی فیگور انسانی با نقوش گیاهی و اسلیمی تصادفی نیست، بلکه تداوم نگاه باستانی ایرانیان به رشد و نور است. حیاط مرکزی و پلان مساجد ایرانی، در برابر پلان صلیبی کلیساهای اروپایی، مورد واکاوی قرار گرفت و با تاکید بر بازمانده های معماری ساسانی همچون چهارطاقی ها به ارتباط گذشته و اکنون وبه تفاوت نظام محاسباتی بومی «پیمون» — ونسبت طلایی یا فیبوناچی در غرب اشاره شد تا تداوم نگاه و تفاوتهای هر دو خواستگاه تمدنی و ارتباط انان با گذشته را مورد تاکید قرار دهد.
نظم اخلاقی و مشارکت انسان
تفاوت بنیادین دو جهانبینی در مفهوم «مشارکت» صورتبندی شد: در جهانبینی زرتشتی، نظم فیزیکی و نظم اخلاقی یکی هستند و انسان با ارادهی آزاد خود، از طریق کشاورزی و آبادانی، در جبههی روشنایی مشارکت میکند — کار نه مجازات که مأموریتی مقدس است. این تفاوت، با ارجاعی گذرا به تحلیل ماکس وبر از اخلاق پروتستانی، دلیلی برای غیاب سرمایهداری اروپایی در تاریخ اقتصادی ایران دانسته شد. با استناد به نگارههای شاهنامهی طهماسبی و آثار بهزاد نیز نشان داده شد که حتی شخصیتهای منفی مانند ضحاک هرگز با جزئیات آزاردهنده تصویر نشدهاند؛ تفاوتی که ریشهاش نه صرفاً ممنوعیت شرعی، بلکه این باور کهنتر است که بازنمایی رنج، یاریرساندن به اهریمن تلقی میشود.

نگاره «کابوس ضحاک» از نسخه نفیس شاهنامه شاه تهماسب، یکی از برجستهترین آثار نگارگری ایرانی است که صحنهای از داستان ضحاک در شاهنامه فردوسی را با معماری، رنگآمیزی و جزئیات چشمگیر به تصویر میکشد. این اثر از اوج هنر کتابآرایی و مینیاتور ایران در دوره صفوی به شمار میرود.
نقد عرفانیسازی و ملیگرایی
در نقدی دوسویه، هم از گفتمان باستانگرایی رمانتیک ملیگرایانه فاصله گرفته شد و هم از بازخوانی میراث ایران با اصطلاحاتی چون «عرفان» و «امر قدسی» که عمدتاً پس از اسلام وارد ادبیات فکری ایران شدهاند. پرداختن به چهرههایی چون ابن سینا، ملاصدرا و سهروردی عامدانه کنار گذاشته شد، با این استدلال که این چارچوبها در فهم سیر تحول آگاهی تصویری ایران به شیوه هایی مرسوم که مورد استفاده قرار گرفته باید بازنگری بشود وگرنه با تفاسیر کنونی گفتگو در ارتباط با تاریخ هنر ایران را دست نیافتنی ، ماورایی و غیر ممکن می سازد . از دست رفتن منابع مکتوب پیش از اسلام (از جمله میراث جندیشاپور) دلیلی دانسته شد بر اینکه به آثار تصویری باستانی به عنوان سندی زنده و معتبر در کنار نظریهپردازیهای متأخر بسیاری از اندیشمندان تاریخ فکر ایران توجه بیشتر صورت بگیرد.
این جلسه سخنرانی متراکم بود و برخی حاضران خواستار تمرکز بیشتر بر یک نظریه یا تداوم جلسات شدند. نشست با این یادآوری پایان یافت که هر سرفصل این بحث به ده جلسهی مستقل نیاز دارد و سه تا چهار سال مطالعه پشتوانهی آن بوده است؛ جلسات آینده به بررسی جایگاه اسلام، مفهوم هبوط در سنت ایرانی-اسلامی و نقد تفصیلیتر جریانهای عرفانیسازی و باستانگرایی خواهند پرداخت.
آنچه این نشست را متمایز میکرد، تلاش برای عبور از دوگانهی «غربگرایی» در برابر «بازگشت به خویشتن» بود؛ بهجای دفاع صرف یا نقد صرف، سخنران معتقد است بحران اصلی هنر معاصر ایران در سطحی و فرمی ماندنِ وامگیری از غرب نهفته است — بحرانی بازتولیدشده هم در مدرنسازی شتابزدهی پهلوی، هم در ناسیونالیسم باستانگرا و هم در عرفانیسازی متأخر. بازاندیشی در این نسبت، مستلزم گذار از تقلید فرمال به فهم مبانی فلسفی و تاریخی دو افق تمدنی است؛ فهمی که در آن اثر هنری، تجلی یک جهان معنایی تلقی میشود، نه صرفاً یک صورت زیباشناختی.
سخن پایانی مجله واحه:
آنچه در پایان این نشست، فراتر از مباحث تخصصی و ضرورت مطالعهی بیشتر، برای مخاطب عمومی اهمیت دارد، این است که پیش از هر داوری دربارهی نو یا کهنه بودن هنر ایران، باید بیاموزیم آن را با زبان و منطق درونی خودش بخوانیم، نه با مفاهیمی وامگرفته از سنتی دیگر. امید است این مسیر در نشستهای آینده نیز با همت آقای مصطفی سلطانی و همچنین مدیریت آموزشگاه پالت سرکار خانم شیرین مشروطه و دیگر نهادهای مستقل فرهنگی ادامه یابد؛ چراکه تداوم چنین گفتوگوهایی میتواند گامی مؤثر در بازاندیشی نسبت ما با تاریخ و هویت هنر ایران باشد.
تهیه و تنظیم: تحریریه مجله گروه هنری واحه — ۱۰ تیرماه ۱۴۰۵